۳۱ مرداد ۱۳۸۵


امروز برای عکاسی از نقاشی پنج کيلومتری رفته بودم که عباس عطار را انجا ديدم او امده بود عکاسی و اين افتخار نصيب بنده شد که دو ، سه ساعت برنامه را در کنار استاد باشم و با هم عکاسی کنيم . بر خلاف ديگر عکاسان در برنامه های خبری که به يکديگر استرس وارد می کنند و نمی توانند آنطور که بايد عميق کار کنند ، عکاسی کردن در کنارعباس عطار با آن چهره مهربان واقعا به انسان آرامش می دهد.
او از تجربه هايش برايم گفت ، از عکاسی دنيا و ايران و از عکاسان موفق دنيا.
مهمترين نکته ای که امروز در کار وی ديدم ، آرامشی بود که در کارش داشت وهمان لبخندی که به مردم ميزد ، به کودکان و به سوژه هايش . انگار همه را از ته دل دوست داشت و به آنها عشق مي ورزيد و من فکر مي کنم راز موفقيت او در درجه اول دوست داشتن انسانهاست.
می دانستم که عباس عطار از اينکه از او عکس بگيري خوشش نمی آيد ، اما خوب اين قضيه بيشتر آدم روحساس ميکند که....
فهميد که از او عکس گرفتم ، از من خواست که آنها را روی وبلاگم نگذارم ، من هم عکس چهره اش را نگذاشتم اما....